|
از وقتی یادم میاد عاشق زمستون بودم..
زمستون خیلی قشنگه...زمستون ادما رو با محبت تر می کنه..خونه ها رو با صفا تر می کنه..وقتی همه جمع میشن دور بخاری..حتی اگه واسه این باشه که گرم بشن..کلی اونجا خوشبختی موج می زنه..
یادش بخیر..یکی دوسال پیش که برف هم زیاد می بارید(نه عین الان)من و داداشم هر وقت که برف بند میومد بدوبدو می رفتیم حیاط..کلی برف بازی می کردیم..بعدش همه ی برف ها رو جمع می کردیم گوشه ی حیاط و وسط جیغ و دادهای مامان برفارو روی هم تلنبار می کردیم و یه سرسره ی بزرگ یخی می ساختیم..اونقدر خوب درستش می کردیم و اونقدر لیز بود که هر بار ۴-۵ تا تلفات می داد...
بعد این که ۳-۴ ساعت صرف ساختنش می کردیم بدو بدو می رفتیم خونه..گرم می شدیم...دستکشامون رو خشک می کردیم و میومدیم سرسره بازی...وقتی می نشستیم بالای اون سرسره ی بلند انگار همه ی خستگی هامون از تنمون در می رفت..انگار همه ی دنیا زیر پامون بود...بعد اروم اروم میومدیم پایین...دستامون رو باز می کردیم...چشامون رو میبستیم..تا شاید یکمی بیشتر طول بکشه پایین اومدنمون...یکمی بیشتر طول بکشه این احساس قشنگمون...
ولی همیشه عمر این سرسره ی بزرگ و قشنگ تا اومدن بابا بود...وقتی بابام میومد همه ی برفای حیاط رو میریخت بیرون...خوب سرسره ی ما هم برف بود دیگه...
هیچیم به ادمیزاد نرفته..از بچگی از ادم برفی درست کردن خوشم نمی یومد...شاید به خاطر اینکه می ترسیدم یهو بهش دل ببندم...
فقط خدا می دونه که شبای برفی چقدر قشنگن...هر وقت برف می بارید خدا خدا می کردم که هیچ وقت بند نیاد..هیچ وقت...تا اخر عمر هم حسرت یه برف ۴-۵ متری به دلم می مونه...یه برفی که بابا هرچقدر از حیاط بیرونش بریزه تموم نشه..
حالا مراسم بعد برف هم دیدنیه...همه بست می نشستیم جلو تلویزیون..هزار تا نذر و نیاز..هزار تا صلوات و دعا..تا شاید این گوینده ی اخموی اخبار این جمله ی قشنگ رو بگه:((فردا تمام مدارس کشور به دلیل بارش سنگین برف تعطیل می باشند))اونوقت بود که سقف خونه ها از جا کنده می شد..
ولی می دونی..دل ادم که راضی نمی شد..فردا با یه خستگی و نگرانی شیرین می رفتی مدرسه..با اینکه می دونستی تعطیله..می رفتی چون حوصله ی دردسر نداشتی..می رفتی چون می خواستی روز قشنگتو نگرانی خراب نکنه...
چقدر من عاشق رفتن تو برف بودم...شب بشه و همه جا اروم اروم...تو خیابون تنها بری..نورای تیرای چراغ برق برفارو روشن کنن...تا زانو بری توی برف و هی بری...
پ.ن۱.می دونستی تو تابستونم از برف نوشتن عالمی داره؟؟؟
پ.ن۲.دلم می خواد تو مرداد ماه از زمستو بنویسم..مشکلیه؟
پ.ن۳.دوستای گل من که دارین این متن رو می خونین..لطفا همتون روز تولدتون رو برام بنویسین..می دونین اخه من تقویم خونوادم..همه تولد همسرشون رو از من می پرسن...من هرگز تاریخ ها یادم نمی ره..می خواستم روز تولد شما رو هم بدونم تا به وقتش براتون جشن بگیرم!!!بهله!!
پ.ن۴.امشب در خانه تنها می باشیم!!!!وای!!!
پ.ن۵.نمی دونم چه سریه که امروز غیر من هیشکی تو دنیای مجازی نی..!!نکنه خبر مبرایی شده شیطونا؟؟؟نکنه دارن روغن می دن ما خبر نداریم؟؟؟!!
پ.ن۶.انگار دل یه کسی رو شکنوندم....
|